در برابر همه عشق ها و دوستی هایی که تو سختی ناپدید میشن
باز من تنها میشم!
چقدر احمقم که کسایی رو ندیدم که همه چیز بودن از وقتی که چشم باز کردم
برای من و در کنارم...اونا تلاش می کنن و همه ی ارزوشون خوشبختی منه
از هیچ حمایتی دریغ نکردن!
و من احمق هنوز تنهایم!
مادرم و پدرم هرچند کوچکتر از اونم که درک کنم محبت شما رو
اما بخدا وقتی درباره شما مینویسم نمیتونم جلو اشکام رو بگیرم
منو ببخشین...و دعا کنین!

ساعت 2 نصف شب حال ندارم فکر کنم حقیقت چیه بعد نتیجه بگیرم اره احساساتم بی ارزشن....

............نفس............نفس.........خوبه ما ادما راجع به نفس کشیدن فکر نمی کنیم
تو مهندسی به ما یاد میدن باید به نیاز توجه کنیم و نیازسنجی مهمترین کلمه ای که تا حالا شنیدم
و سختترین موقغیت وقتیه که هیچ ایده ای واسش نداری
ولی جالبه من فکر می کنم چیزی که  یه مهندس باهاش حال می کنه چالشه
مهندس برای یک هدف با ارزش تلاش می کنه و به هر دری میزنه تا کارش نتیجه بده
هدف به زندگی معنی میده اما اگه هدف رو بدونی ولی براش تلاش نکنی مثل خوره میوفته بجونت
..........چقدر چرت گفتمِ...........نمیدنم گذاشتن دل نوشته هام تو نت کار درستیه یا نه.....روز هایی که به خدا نزدیکترم بازم احساس تنهایی می کنم ولی اذیتم نمی کنه...یه جورایی درک می کنم...اما گاهی تنها می شم ... شاید خدا رو فراموش کردم.....

همه ی ما وقتی متولد میشیم فقط برای مردن میایم دنیا و گرنه چه دلیل داشت این همه تناقض بین چیزایی که نیاز داریم و چیزایی که باید انجام بدیم و اون چه که انجام میدیم باشه
همیشه از تنش متنفر بودم ازین که مجبور باشی بین نیازت و صلاحت یکی رو انتخاب کنی در حالی اون یکی رو نادیده میگیری...همیشه معتقد بودم اگه ادم بره سمت حقیقت همه چی پوشش داده میشه و دیگه تنش وجود نداره
ولی ساعت 2 نصف شب حال ندارم فکر کنم حقیقت چیه بعد نتیجه بگیرم اره احساساتم بی ارزشن....
(رفته بودم سر حوض...تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب...آب در حوض نبود.......)



گوشه ای از دل نوشته هام

هر حرفی که زدم هر فریادی که زدم و هر کتیبه ای، فراموش کن که این من تنها هنوز تنهایم و چه سود از چند پسندیدن و گفتن چرا که همه می گویند، گفته اند مرد نمی گرید، اه که اگر گریه سود داشت همچون لیلی می گریستم اما اکنون فقط اشکهایم جاریست،چقدر حرف دارم برای گفتن و چقدر کار برای انجام دادن و چقدر حقیقت برای درک کردن ولی دست هایم خالیست و اندکی خسته ام.کوچک تر که بودم امید داشتم که می آیی و تنهایی ام تمام می شود در جست و جوی تو باز هم دستم خالی ماند و اکنون من تنها بدنبال فلسفه ای برای بی تو زیستم بودم...چه بیهوده.....کاش می آمدی...اما اگر آمدی خودت خبرم کن که چشمم دیگر کسی را جست و جو نمی کند...هر چه گفتم فراموش کنید که بیهوده می پایم.

همیشه وقتی مامان و بابام برام قصه می گفتن اسم قهرمانش رو وحید میذاشتن... شاید این باعث شده هیچ وقت زندگی عادی رو دوست نداشته باشم نه اینكه از استرس خوشم بیاد ولی احساس می كنم همه ما تو زندگی ماموریتی داریم باید بفهمیم چرا زندگی میكنیم براش تلاش كنیم در راه كشته بشیم بعد پیروزیم و یا چشامون رو رو همه چی ببندیم...تو این راه این قدر تنها میشی كه میبینی هیچ چیز تو دنیا ازت حمایت نمی كنه نه از دنیا لذت می بری نه كسی تشویقت می كنه فقط یه عقیده داری و كسی كه باید توجه كنی...كاش این طوری بودم

چقدر سخته تو دنیایی زندگی کنی که عقایدت با ادماش تناقض داره

بعضیا منطقشون نمیدونم چطوری کار میکنه یه حرفی رو میشنون بدون سند باور میکنن بعد یه حرف رو با دلیل براش میاری قبول نمی کنه ،چطوری اینا مغزشون شست و شو  داده شده من شخصا طرفدار هیچ جهتی نیستم من بسته به عمل کرد هر حذب ممکنه موافقش باشم ما تو کشور مشکل زیاد داریم و لی هیچ راه حلی کسی نمیده با بعضیا که خیلی داغا میگن باید نظام عوض شه اخه یکی نیس بگه اگه نظام عوض شه نظام جایگزین از اسمون که نمیوفته دوباره همین بساطه فقط یکم جای ادما عوض میشه مشکل ما با اغتشاش حل نمیشه نه شورش نه کودتا چون قوانین ما مشکل ندارن ادمای ما مشکل دارن که به  قوانین عمل نمی کنن ادما رو نمیشه عوض کرد همون طور در زمان شاه رشوه خواری کم کاری پاچه خاری بود الانم هست چون نظام که عوض شد مردم ایران عوض نشدن هر چند بدلیل اینکه حکومت شاه غیر منطقی بود با انقلاب خیلی سود کردیم.

ما هیچ کدوم نمیایم کارمون رو درست انجام بدیم چه من که دانشجویم چه اون اقا که مسووله الان از صبح بلند شدم اومدم سایت به اینترنت وصل شم خب قطعه مثل همیشه اخه یکی نیست این چه مشکلیه حل نمیشه دانشگاه 14 مگالبیت اینترنت میگیره تنها کسی که استفاده نمی کنه دانشجویه به قول یکی از اساتیدمون باید همچین مسوولی رو دراز کرد

مشکل زیاده راه حل نیست اکثر افرادی با رهبری مشکل دارن کسایی هستند که ادمای عیاش و بی کاری هستن که نظرشون به نظر من هیچ ارزشی نداره اما با عده ای صحبت کردم حرف های منطقی میزنن که قابل بحثه (نه قابل قبول) ولی تعدادشون خیلی کمه به هر حال فکر میکنم من وظیفه دارم عقایدم رو بگم و بحث کنم حتی اگه مخالف زیاد داشته باشه

یه نظر من رسانه باید ازاد باشه تا همه ی اخبار مسوولین به گوش مردم برسه و شفاف سازی خوب انجام بشه این مهم ترین چیز و موثر ترین گذینه برای اجرا هست

امیدوارم کشور برای ظهور امام زمان اماده شه  ما مشکل داریم وگر نه بعد 30 سال کشور باید جایگاه مناسبی بین کشورا میداشت اونم یه کشور اسلامی که باهاش پز میدیم

باید دنبال راه حل باشیم بنظر من راه حل موسوی و امثال اون نیستن

تیکه ای از دل نوشته هام

چیزایی كه مینویسم هموناییه كه همیشه می نویسم دلتنگی های عجیب
نمیدونم چرا بنظر میرسه داشتن یاری كه كنارش باشی میتونه راه حل باشه
ولی چیزی مثل سراب تو رو جزب میكنه وقتی میرسی تازه اول هزار راحه
خب چی میخوای، بهش رسیدی ؟
مسخرس فكر نمی كنم جواب این سوال هیچ وقت تغییر كنه.
خب اقای كاردان ادامه میدید؟
ولی فكر كنم یكی باشه كه تنها راه حله
چیه خدا داری نگاه می كنی؟ بنده ی خودت رو
طعم هر خوشی تو این دنیا اگه تو نخوای مثل خاكستره این طعم ادم رو ازار میده
بدیش اینجاست كه وقتی می فهمی خاكستر می خوری كه مشاعیرت دیگه مدد نمی كنه!
از ارامشی كه میدی خدا جون ممنون،امید وارم ارامش قبل از طوفان نباشه
خوش بحال كسی پای عشقش وایمیسته پای اعتقاداتش، برای خدا !!!
به اندازه دركم تو را دوست دارم.


چقدر سخت است وقتی جوانی را میبینی که کهنه ترین لباس تو را بر تن دارد و آن بهترین لباس اوست.


چقدر دردناک است وقتی مادری را میبینی که خراب ترین میوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترین میوه مهمانی اش است.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه ای برای عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترین عروسک دختر توست.

چقدر اَسَفناک است دستان بیرون از چادر دختری که سیاهیش بخاطر چنگ بر لباسان مردمی است که آن لباسان برای شبهای گناه من و توست.

چقدر سنگین است درد شرم پدری برای خرید کفش پسرش که این درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان میخندند مردمی که شادیشان بدلیل کار و تلاش بچه ایست که زباله های خانه من و تو را جمع میکند.

چقدر سخت است دل کسی که غذایش را با ولع در مقابل کیسه به دوشی که روزها و شاید هفته ها است که غذای گرم از گلویش پایین نرفته.

چقدر رذل است آدمی که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس میزنند و بچه ای از سرما در خیابان به خود میپیچد.

چه ساده اند آدمانی که برای رفاه خود و به خیال درس و پول هزینه ها میکنند و به فرنگ میروند و کودکی بخاطر هزینه جراحی پدر شب و روز آجر به دوش میکشد.

چه بی­رحمند سیاستمدارانی که نازدانه هایشان در بهترین ماشینها میان کوچه های پایتختهای اروپا میچرخند و استعدادهای ما برای ادامه تحصیل شب کار میکند و روز درس میخواند.

چه محجوب است دختری که وقتی دیوار خانه های ما را دستمال میکشد، آستین به دست میکند تا سپیدی مچش پیدا نباشد و چه خود فروخته است دختری که لباسش را نازک و سینه اش را باز میکند، شاید برای شبش همخوابی بیابد.

چقدر زیاد است تمثیل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بی دینان و چه گمنامند رهپویان، چه بسیارند دزدان و چه اندک قانعان.





وقتی تو خیابون قدم میزنم و مرد جوونی رو میبینم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب میشوره، دلم آتیش میگیره.

وقتی با اصرار خانواده مجبور میشم کفش و لباس نو بخرم، در حالی که هنوز قبلی ها قابل استفاده اند و تو خیابون، زیر بارون یه جوون دیگه که گاهی هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم میزنه، فقط خودم رو نفرین میکنم.

وقتی دخترهای مثلا چادریمون زیر چادر هر کوفت و زهر ماری تن میکنن و یه دختری آرزوشه بیتونه یکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط تو سر خودم میزنم.

وقتی شب عید دست همه مردم شیرینی میبینم و تو تاریکی شب یه پسر 14 ساله داره از لای زباله ها دنبال یه چیز کهنه میگرده، به غفلت خودم لعنت میفرستم.

وقتی میبینم بچه ای به پدرش فحش میده بابت اینکه اون روز به جای ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جیبی گرفته و مردی بعد از یک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته برای خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمین.



الان میفهمم مولایم علی علیه السلام تو چاه میتونسته برای چه چیزهایی گریه کنه و با چه جراتی سر تو تنور آتش بکنه.

میفهمم اما عمل نمیکنم. عمل، عمل، عمل



خدایا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را دیدم.

خدایا خود پرستی را از ما دور کن که در روشنی روزت تو را گم کرده ایم.

خدایا وقتی نمیتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگویم، تاسف میخورم، خودت آگاهشان کن.

خدایا مگذار نفسم چراگاه شیطان شود، اگر چنین است جانم بستان که بار گناهم از این سنگین تر نشود.